هست هر جزوى ز عالم جفت خواه * راست همچون كهربا و برگ كاه
آسمان گويد زمين را : مرحبا ! * با توام چون آهن و آهن ربا
آسمان مرد و زمين زن در خرد * هر چه آن انداخت اين مىپرورد
چون نماند گرمىاش بفرستد او * چون نماند ترّييى ، نم بدهد او
برج خاكى خاك ارضى را مدد * برج آبى تَرّيَش اندر دمد
برج بادى ابر سوى او برد * تا بخارات وَخِم را بركشد
برج آتش گرمى خورشيد ازو * همچو تابه سرخ ز آتش پشتورو
هست سرگردان فلك اندر زمن * همچو مردان گرد مكسب بهر زن
وين زمين كدبانويها مىكند * بر ولادات و رضاعش مىتند
پس زمين و چرخ را دان هوشمند * چونكه كار هوشمندان مىكنند
گرنه از هم اين دو دلبر مىمزند * پس چرا چون جفت درهم مىخزند ؟
فى انجذاب العناصر فى المركّب إلى أصولها و كذا الأرواح
خاك گويد خاك تن را : باز گرد * ترك جان كن ، سوى ما آ همچو گرد
جنس مائى ، پيش ما اولاترى * به كه زان تن وارهى وز آن ترى
گويد : آرى ليك من پابستهام * گرچه همچون تو ز هجران خستهام
ترّى تن زان بجويند آبها * كه ترى بازآ ز غربت سوى ما
گرمى تن را همىخواند اثير * كه ز نارى ، راه اصل خويش گير
هست هفتاد و دو علّت در بدن * از كششهاى عناصر بىرسن
علّت آيد تا بدن را بگسلد * تا عناصر همدگر را واهلد
چار مرغند اين عناصر بستهپا * مرگ و رنجورى و علّت پاگشا
پايشان از همدگر چون باز كرد * مرغ هر عنصر يقين پرواز كرد
جذبه [ ىِ ] اين اصلها و فرعها * هر دمى رنجى نهد در جسمها
تا كه اين تركيبها را بر درد * مرغ هر جزوى به اصل خود پرد