تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سراج السالكين منتخب مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 139

مساهمون:

ص١٣٩
اى برادر ! من بر آذر چابكم * من نه آن جانم كه گردم بيش‌وكم
جان حيوانى فزايد از علف * آتشى بود و چو هيزم شد تلف
باد سوزانست اين آتش بدان * پرتو آتش بود نه عين آن
عين آتش در اثير آمد يقين * پرتو و سايه [ ىْ ] ويَست اندر زمين
لاجرم پرتو نپايد ز اضطراب * سوى معدن باز مىگردد شتاب
قامت تو بر قرار آمد بساز * سايه‌ات كوته‌دمى ، گاهى دراز
زآن‌كه در پرتو نيابد كس ثبات * عكسها واگشت سوى امّهات
هين دهان بربند ، فتنه لب گشاد * خشك آر اللّه اعْلَم بالرّشاد

فى العشق

سخت‌تر شد بند من از پند تو * عشق را نشناخت دانشمند تو
آن طرف كه عشق مىافزود درد * بو حنيفه و شافعى درسى نكرد
تو مكن تهديد از كشتن كه من * تشنهء زارم به خون خويشتن
عاشقان را هر زمانى مردنيست * مردن عشّاق خود يك نوع نيست
او دو صد جان دارد از جان هدى * و آن دو صد را مىكند هر دم فدا
هر يكى جان را ستاند صد بها * از نُبى خوان عشرة امثالها
گر بريزد خون من آن دوست رو * پايكوبان جان برافشانم برو
آزمودم مرگ من در زندگيست * چون رهم زين زندگى پايندگيست
اقتُلونى اقتُلونى يا ثِقات * انّ فى قَتلى حيوة فى حيات
يا منيرَ الخدِّ يا روحَ البقا * اجتَذِب روحى و جُد لى باللِّقا
لى حبيب حبّه يشوى الحشا * لو يشا يمشى على عينى مشى
پارسى گو گرچه تازى خوشترست * عشق را خود صد زبان ديگرست
بوى آن دلبر چو پرّان مىشود * آن زبانها جمله حيران مىشود
بس كنم ، دلبر درآمد در خطاب * گوش شو ، و اللّه اعلم بالصّواب