اى فسرده عاشق ننگين نمد * كو ز بيم جان ز جانان مىرمد
سوى تيغ عشقش اى ننگ زنان ! * صد هزاران جان نگَر دستك زنان
جوى ديدى ، كوزه اندر جوى ريز * آب را از جوى كىْ باشد گريز ؟
آب كوزه چون در آب جو شود * محو گردد در وى و جو او شود
وصف او فانى شد و ذاتش بقا * زين سپس نى كم شود ، نى بدلقا
فى انّ المؤمن ينبغى أن لا يبالى بالموت
كار آن كارست اى مشتاق مست ! * كاندر آن كار ار رسد مرگت خوشست
شد نشان صدق ايمان اى جوان ! * آنكه آيد خوش تو را مرگ اندر آن
گر نشد ايمان تو اى جان ! چنين * نيست كامل ، رو بجو اكمال دين
هر كه اندر كار تو شد مرگ دوست * بر در تو بىكراهت دوست اوست
چون كراهت رفت آن خود مرگ نيست * صورت مرگست و نقلانكردنيست
چون كراهت رفت ، مردن نفع شد * پس درست آمد كه مردن دفع شد
فى انّ العشق و المحبّة إنّما يكونان من الطّرفين
هيچ عاشق خود نباشد وصلْجو * كه نه معشوقش بود جوياى او
ليك عشق عاشقان تن زه كند * عشق معشوقان خوش و فربه كند
چون درين دل برق مهر دوست جست * اندر آن دل دوستى مىدان كه هست
در دل تو مهر حق چون شد دو تو * هست حق را بىگمانى مهر تو
هيچ بانگ كف زدن نايد بدر * از يكى دستِ تو بىدستِ دگر
تشنه مىنالد كه آب خوشگوار * آب هم نالد كه كو آن آب خوار ؟
جذب آبست اين عطش در جان ما * ما از آن او و او هم آن ما
حكمت حق در قضا و در قدر * كرد ما را عاشقان همدگر
جمله اجزاى جهان زان حكم پيش * جفت جفت و عاشقان جفت خويش