تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سراج السالكين منتخب مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 140

مساهمون:

ص١٤٠

فى انّ العشق نتيجة عين اليقين

عاشقان را شد مدرّس حسن دوست * دفتر و درس و سبقشان روى اوست
خامشند و نعرهء تكرارشان * مىرود تا عرش و تخت يارشان
درسشان آشوب و چرخ و زلزله * نه زياداتست و باب سلسله
سلسله [ ىْ ] اين قوم جعد مشكبار * مسئله دورست ، ليكن دور يار
هر كه در خلوت ز بينش يافت راه * او ز دانشها نجويد دستگاه
با جمال جان چو شد هم‌كاسه [ اى ] * باشدش ز اخبار و دانش تاسه [ اى ]
ديد بر دانش بود غالب فرا * زان همى دنيا بچربد عامه را
زآن‌كه دنيا را همىبينند عين * وان جهانى را همىدانند دَين

قريب منه

گويم افكندم به پيشت جان خويش * زنده كن يا سر ببر ما را چو ميش
كشته و مرده به پيشت اى قمر ! * به كه شاه زندگان جاى دگر
آزمودم من هزاران بار بيش * بىتو شيرين مىنبينم عيش خويش
چون زمين و چون جنين خونخواره‌ام * تا كه عاشق گشته‌ام ، اين‌كاره‌ام
شب همىجوشم بر آتش همچو ديگ * روز تا شب خون خورم مانند ريگ
گر بريزد خونم آن روح الأمين * جرعه جرعه خون خورم همچون زمين
يا كِرامى اذبَحوا هذا البقر * ان ارَدتُم حَشرَ ارواحِ النَّظَر
از جمادى مردم و نامى شدم * وز نما مردم ، به حيوان سر زدم
مردم از حيوانى و آدم شدم * پس چه ترسم ، كى ز مردن كم شدم ؟
حملهء ديگر بميرم از بشر * تا برآرم از ملايك بال‌وپر
وز ملك هم بايدم جستن ز جو * كُلّ شىء هالك إلّا وجهه
بار ديگر از ملك قربان شوم * آنچه اندر وهم نايد آن شوم
پس عدم گردم عدم چون ارغنون * گويدم : إنّا إليه راجِعون