تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سراج السالكين منتخب مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 137

مساهمون:

ص١٣٧
اين جهان تن غلطْانداز شد * جز مران را كو ز شهوت باز شد

فى انّه تعالى يفعل ما يشاء

خاك از دُردى نشيند زير آب * خاك بين كز عرش بگذشت از شتاب
آن لطافت پس بدان كز آب نيست * جز عطاى مُبدعِ وهّاب نيست
گر كند سفلى هوا و نار را * ور ز گُل او بگذراند خار را
حاكمست و يفعل اللّه ما يشا * او ز عين درد انگيزد دوا
گر هوا و نار را سفلى كند * تيرگى و دردى و ثقلى كند
ور زمين و آب را علوى كند * راه گردون را به پا مطوى كند
پس يقين شد كه يعزّ من يشا * خاكيى را گفت : پرها برگشا
آتشى را گفت : رو ابليس شو * زير هفتم خاك با تلبيس شو
آدم خاكى ! برو تو بر سها * اى بليس آتشى ! رو تا ثرى
كار من بىعلّت است و مستقيم * هست تقديرم ، نه علّت ، اى سقيم !
بحر را گويم كه هين پُرنار شو * گويم آتش را : برو گلزار شو
كوه را گويم : سبك شو همچو پشم * چرخ را گويم فرود آ پيش چشم

فى انّ العارف مسرور مطمئنّ و إن اصابته المحن

عاشقم من گشته قربان ولا * جان من نوبتگه طبل بلا
اى حريفان ! من از آنها نيستم * كز خيالاتى درين ره بيستم
از گمان و از يقين بالاترم * وز ملامت بر نمىگردد سرم
چون دهانم خورد از حلواى او * چشم روشن گشتم و بيناى او
پا نهم گستاخ چون خانه روم * پا نلرزانم ، نه كورانه روم
آنچه گل را گفت حق خندانش كرد * با دل من گفت ، صدچندانش كرد
آنچه زد بر سرو ، قدّش راست كرد * و آنچه از وى نرگس و نسرين بخورد