تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سراج السالكين منتخب مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 136

مساهمون:

ص١٣٦
همچو كوره عشق را سوزيدنيست * هر كه او زين كوره باشد ، كور نيست
برگ بىبرگى تو را چون برگ شد * جان باقى يافتى و مرگ شُد
چون تو را غم شادى افزودن گرفت * روضهء جانت گل و سوسن گرفت
آنچه خوف ديگران ، آن امن تست * بط قوى از بحر و مرغ خانه سست
باز ديوانه شدم من اى طبيب ! * باز سودائى شدم من اى حبيب !
حلقه‌هاى سلسله [ ىْ ] تو ذوفنون * هر يكى حلقه ، دهد ديگر جنون
داد هر حلقه فنونى ديگرست * پس مرا هر دم جنونى ديگرست
پس فنون باشد جنون ، اين شد مثل * خاصه در زنجير اين مير اجل
آن‌چنان ديوانگى بگسست بند * كه همه ديوانگان پندم دهند

فى ثناء المحبّة و انّها نتيجة المعرفة الكاملة

از محبّت تلخها شيرين شود * از محبّت مسّها زرّين شود
از محبّت دُرها صافى شود * از محبّت دَردها شافى شود
از محبّت مرده زنده مىكنند * از محبّت شاه بنده مىكنند
اين محبّت هم نتيجه [ ىْ ] دانش است * كه گزافه بر چنين تختى نشست ؟
دانش ناقص كجا اين عشق زاد ؟ * عشق زايد ناقص امّا بر جماد
بر جمادى رنگ مطلوبى چو ديد * از صفيرى بانگ محبوبى شنيد
دانش ناقص نماند فرق را * لاجرم خورشيد داند برق را
چونكه ملعون خواند ناقص را رسول * بود در تأويل نقصان عقول
برق آفل باشد و بس بىوفا * آفل از باقى ندانى بىصفا
نورهاى چرخ ببريده‌پىست * آن چو لا شرقى و لا غربى كيست ؟
برق مىخندد ، چه مىخندد ؟ بگو * بر كسى كه دل نهد بر نور او
برق را خود يَخطَفُ الأبصار دان * نور باقى را همه انصار دان
چون خليل از آسمان هفتمين * بگذر و گو : لا أحبّ الآفلين
سراج السالكين منتخب مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 136 | جويا جهانبخش / الفيض الكاشاني