نور حس با آن غليظى مختفيست * چون نهان نبود ضيائى كان صفيست ؟
فى انّ المفرّ ليس إلّا إلى اللّه سبحانه
ما شكاريم اينچنين دامى كه راست ؟ * گوى چوگانيم ، چوگانى كجاست ؟
مىدرد ، مىدوزد اين خيّاط كو ؟ * مىدمد ، مىسوزد اين نفّاط كو ؟
ساعتى كافر كند صدّيق را * ساعتى زاهد كند زنديق را
زانكه مخلص در خطر باشد ز دام * تا ز خود خالى نگردد او تمام
زانكه در راهست و رهزن بىحدست * آن رهد كو در امان ايزدست
چونكه مُخلَص گشت مخلِص بازرست * در مقام امن رفت و بُرد دست
هيچ آيينه دگر آهن نشد * هيچ نانى گندم خرمن نشد
هيچ انگورى دگر غوره نشد * هيچ ميوهء پخته باكوره نشد
پخته گرد و از تغيّر دور شو * رو چو برهان محقّق نور شو
چون ز خود رستى ، همه برهان شدى * چونكه بنده نيست شد ، سلطان شدى
فى الفناء فى اللّه
صبغة اللّه است رنگ خمّ هو * پيسهها يكرنگ گردد اندرو
چون دران خم اوفتد گوييش : قُم ! * از طرب گويد : منم خم ، لا تلم
آن منم خم ، خود انا الحق گفتنست * رنگ آتش دارد الّا آهنست
رنگ آهن محو رنگ آتشست * ز آتشى مى لافد ار خامشوشست
چون به سرخى گشت همچون زرّ كان * پس اناالنّارست لافش بىزبان
شد ز رنگ و طبع آتش محتشم * گويد او : من آتشم ، من آتشم
آتشم من ، گر تو را شكّست و ظن * آزمون كن ، دست را بر من بزن
آتشم من ، بر تو گر شد مشتبه * روى خود بر روى من يكدم بنه
آدمى چون نور گيرد از خدا * هست مسجود ملايك ز اجتبا