تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سراج السالكين منتخب مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 135

مساهمون:

ص١٣٥
نيز مسجود كسى كو چون ملك * رسته باشد جانش از طغيان و شك
آتشى چه ، آهنى چه ، لب ببند * ريش تشبيه مشبّه بر مخند
پاى در دريا منه ، كم گوى از آن * بر لب دريا خمش كن لب‌گزان
گرچه صد چون من ندارد تاب بحر * ليك مىنشكيبم از غرقاب بحر
جان و عقل من فداى بحر باد ! * خونبهاى جان و عقل آن بحر داد
تا كه پايم مىرود ، رانم درو * چون نماند پا ، چو بطّانم درو

فى الحثّ على تحصيل المعرفة و العشق

بىادب حاضر ز غايب خوشترست * حلقه گرچه كج بود ، نه بر درست ؟
اى تن آلوده ! به گرد حوض گرد * پاك كى گردد برون حوض مرد ؟
پاك كو از حوض مهجور اوفتاد * او ز پاكى خويش هم دور اوفتاد
پاكى اين حوض بىپايان بود * پاكى اجسام كم‌ميزان بود
زانكه دل حوضيست ، ليكن از كمين * سوى دريا راه پنهان دارد اين
پاكى محدود تو خواهد مدد * ورنه اندر خرج كَم گردد عدد
آب گفت آلوده را : در من شتاب * گفت آلوده كه دارم شرم از آب
گفت آب : اين شرم بىمن كى رود ؟ * از من اين آلودگى زائل شود
ز آب هر آلوده كو پنهان شود * الحياءُ يَمنَعُ الإيمان بود
دل ز پايه [ ىْ ] حوض تن گِلناك شد * تن ز آب حوض دلها پاك شد
گِرد پايه [ ىْ ] حوض دل گَرد اى پسر ! * هان ز پايه [ ىْ ] حوض تن مىكن حذر
بحر تن بر بحر دل بر هم زنان * در ميانشان برزخ لا يَبغيان
گر تو باشى راست ، ور باشى تو كژ * پيشتر مىرو به دو ، واپس مغژ
پيش شاهان گر خطر باشد به جان * ليك نشكيبند از آن باهمّتان
اى ملامتگر ! سلامت مر تو را * اى سلامت‌ْجو ! رها كن تو مرا
جان من كوره‌ست با آتش خوشست * كوره را اين بس كه خانه [ ى ] آتشست