اين سخا شاخيست از باغ بهشت * واىِ او كز كف چنين شاخى بهشت !
عروةالوثقىست اين ترك هوا * بركشد اين شاخ جان را بر سما
تا برد شاخ سخا اى خوبكيش ! * مر تو را بالا كشان تا اصل خويش
يوسف حسنى و اين عالم چو چاه * اين رسن صبرست بر امر إله
يوسفا ! آمد رسن ، درزن دو دست * از رسن غافل مشو ، بيگه شدهست
حمد للَّه كاين رسن آويختند * فضل و رحمت را به هم آميختند
تا ببينى عالم جان جديد * عالمى بس آشكارا ناپديد
اين جهان نيست چون هستان شده * و آن جهان هست بس پنهان شده
خاك بر بادست ، بازى مىكند * كجنمائى ، پرده سازى مىكند
اين كه بركارست بيكارست و پوست * وانكه پنهانست مغز و اصل اوست
خاك همچون آلتى در دست باد * باد را دان عالى و عالىنژاد
چشم خاكى را به خاك افتد نظر * بادبين چشمى بود نوعى دگر
اسب داند اسب را كو هست يار * هم سوارى داند احوال سوار
چشم حس اسبست و نور حق سوار * بىسواره اسب خود نايد به كار
پس ادب كن اسب را از خوى بد * ورنه پيش شاه باشد اسب رد
چشم اسب از چشم شه رهبر بود * چشم او بىچشم شه مضطر بود
چشم اسبان جز گياه و جز چرا * هر كجا خوانى بگويد نى چرا ؟
نور حق بر نور حس راكب شود * آنگهى جان سوى حق راغب شود
نور حس را نور حق تزيين بود * معنى نور على نور اين بود
نور حسّى مىبرد سوى ثرى * نور حقّش مىبرد سوى عُلى
زانكه محسوسات دونتر عالميست * نور حق دريا و حس چون شبنميست
ليك پيدا نيست آن راكب برو * جز به آثار و به گفتار نكو
نور حسّى كو غليظست و گران * هست پنهان در سياهى ديدگان
چونكه نور حس نمىبينى ز چشم * چون ببينى نور آن دينى ز چشم ؟