گفت پيغمبر كه يزدان مجيد * از پى هر درد درمان آفريد
ليك زان درمان نبينى رنگ و بو * بهر درد خويش بىفرمان او
چشم را اى چارهجو در لامكان ! * هين بنه چون چشم كشته سوى جان
اين جهان از بىجهت پيدا شدهست * كه ز بىجائى جهان را جا شدهست
بازگرد از هست سوى نيستى * گر تو از جان طالب مولاستى
جاى دخلست اين عدم از وى مرم * جاى خرجست اين وجود بيشوكم
كارگاه صنع حق چون نيستيست * جز معطّل در جهان هست كيست ؟
مناجاة
ياد ده ما را سخنهاى دقيق * كه تو را رحم آورد آن اى رفيق !
هم دعا از تو ، اجابت هم ز تو * ايمنى از تو ، مهابت هم ز تو
گر خطا گفتيم ، اصلاحش تو كن * مصلحى تو ، اى تو سلطان سخن !
كيميا دارى كه تبديلش كنى * گرچه جوى خون بود ، نيلش كنى
اينچنين ميناگريها كار توست * اينچنين اكسيرها اسرار توست
آب را و خاك را بر هم زدى * ز آب و گل نقش تن آدم زدى
نسبتش دادى و جفت و خال و عم * با هزار انديشهء شادى و غم
باز بعضى را رهائى دادهاى * زين غم و شادى جدائى داده [ اى ]
برده [ اى ] از خويش و پيوند و سرشت * كرده [ اى ] در چشم او هر خوب زشت
هر چه محسوس است ، او رد مىكند * وانچه ناپيداست ، مسند مىكند
عشق او پيدا و معشوقش نهان * يار بيرون ، فتنهء او در جهان
فى انّ العشق إنّما يتعلّق به غير المحسوس
اين رها كن عشقهاى صورتى * نيست بر صورت نه بر روى ستى
آنچه معشوقست صورت نيست آن * خواه عشق اين جهان ، خواه آن جهان