تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سراج السالكين منتخب مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 128

مساهمون:

ص١٢٨
همچو ماهى و آفتابى مىپرم * پرده‌هاى آسمانها مىدرم
روشنىّ عقلها از فكرتم * انفطار آسمان از فطرتم
بازم و حيران شود در من هما * جغد كبْود تا بداند سرّ ما ؟
اى خنك جغدى كه در پرواز من * فهم كرد از نيكبختى راز من !
در من آويزيد تا نازان شويد * گرچه جغدانيد ، شهبازان شويد
آنكه باشد با چنان شاهى مهيب * هر كجا افتد ، چرا باشد غريب ؟
هركه باشد شاه دردش را دوا * گر چو نى نالد ، نباشد بينوا
مالك ملكم ، نيم من طلبه خوار * طبل بازم مىزند شه از كنار
طبل باز من نداى ارجعى * حق گواه من برغم مدّعى
من نيم جنس شهنشه دور ازو * ليك دارم در تجلّى نور ازو
نيست جنسيّت ز روى شكل و ذات * آب جنس خاك آمد در ثبات
باد جنس آتش آمد در قوام * طبع را جنس آمده آخر مدام
جنس ما چون نيست جنس شاه ما * ماى ما شد بهر ماى او فنا
چون فنا شد ماى ما ، او ماند فرد * پيش پاى اسب او گردم چو گرد
خاك شد جان و نشانيهاى او * هست بر خاكش نشان پاى او
خاك پايش شو براى اين نشان * تا شوى تاج سر گردنكشان
تا كه نفريبد شما را شكل من * نُقل من نوشيد پيش از نقل من
اى بسا كس را كه صورت راه زد * قصد صورت كرد و بر اللّه زد
آخر اين جان با بدن پيوسته است * هيچ اين جان با بدن ماننده هست ؟
تاب نور چشم با پيهست جفت * نور دل در قطرهء خونى نهفت
شادى اندر گُرده و غم در جگر * عقل چون شمعى درون مغز سر
اين تعلّقها نه بىكيفست و چون * عقلها در دانش چونى زبون
جان كل با جان جزو آسيب كرد * جان ازو درّى ستد در جيب كرد
پس ز جان جان چو حامل گشت جان * از چنين جانى شود حامل جهان