پس جهان زايد جهان ديگرى * اين حشر را وانمايد محشرى
تا قيامت گر بگويم بشمرم * من ز شرح اين قيامت قاصرم
اين سخنها خود به معنى يار نيست * حرفها دام دم شيرينْلبيست
چون كند تقصير پس چون تن زند ؟ * چونكه لبّيكش به يا رب مىرسد
هست لبّيكى كه نتوانى شنيد * ليك سر تا پاى بتوانى چشيد
حكاية فيها دراية
بر لب جو بود ديوارى بلند * بر سر ديوار تشنهء دردمند
مانعش از آب آن ديوار بود * از پى آب او چو ماهى زار بود
ناگهان انداخت او خشتى در آب * بانگ آب آمد به گوشش چون خطاب
چون خطاب يار شيرين لذيذ * مست كرد آن بانگ آبش چون نبيذ
از صفاى بانگ آب آن ممتحن * گشت خشتانداز از آنجا خشتكن
آب مىزد بانگ يعنى هى تو را * فايده چه زين زدن خشتى مرا ؟
تشنه گفت : آبا ! مرا دو فايدهست * من ازين صنعت ندارم هيچ دست
فايده [ ىْ ] اوّل سماع بانگ آب * كو بود مر تشنگان را چون رباب
بانگ او چون بانگ اسرافيل شد * مرده را زين زندگى تحويل شد
يا چو بانگ رعد ايّام بهار * باغ مىيابد ازو چندين نگار
يا چو بر درويش ايّام زكات * يا چو بر محبوس پيغام نجات
چون دم رحمان بود كان از يمن * مىرسد سوى محمّد بىدهن
يا چو بوى احمد مرسل بود * كان به عاصى در شفاعت مىرسد
يا چو بوى يوسف خوب لطيف * مىزند بر جان يعقوب نحيف
فايده [ ىْ ] ديگر كه هر خشتى كزين * بركنم ، آيم سوى ماء معين
كز كمىّ خشت ديوار بلند * پَستتر گردد يقين اى هوشمند !
پستى ديوار قربى مىشود * فصل او درمان و صلى مىشود