آنچه بر صورت تو عاشق گشته [ اى ] * چون برون شد جان ، چرايش هشته [ اى ] ؟
صورتش برجاست ، اين سيرى ز چيست ؟ * عاشقا ! واجو كه معشوق تو كيست ؟
آنچه محسوس است اگر معشوقه است * عاشقستى هر كه او را حسّ هست
چون وفا آن عشق افزون مىكند * كى وفا صورت دگرگون مىكند ؟
پرتو خورشيد بر ديوار تافت * تابش عاريّتى ديوار يافت
بر كلوخى دل چه بندى ؟ اى سليم ! * واطلب اصلى كه پايد او مقيم
اى كه تو هم عاشقى بر عقل خويش * خويش بر صورتپرستان ديده بيش
پرتو عقلست آن بر حسّ تو * عاريت مىزد ذهب بر مسّ تو
چون زراندودست خوبى در بشر * ورنه چون شد شاهدتر ، پير خر ؟
چون فرشته بود ، همچون ديو شد * كان ملاحت اندرو عاريه بد
اندك اندك مىستانند آن جمال * اندك اندك خشك مىگردد نهال
رو نُعَمِّرْهُ نُنَكِّسْهُ بخوان * دل طلب كن ، دل منه بر استخوان
كان جمال دل جمال باقى است * دولتش از آب صاف ساقى است
خود هم او آبست و هم ساقى و مست * هر سه يك شد ، چون طلسم خود شكست
آن يكى را تو ندانى از قياس * بندگى كن ، ژاژ كم خا ناشناس
معنى تو صورتست عاريت * بر مناسب شادى و بر قافيت
معنى آن باشد كه بستاند تو را * بىنياز از نقش گرداند تو را
معنى آن نبود كه كور و كر كند * مرد را بر نقش عاشقتر كند
فى انّ المرجع إلى اللّه تعالى
من نخواهم بود اينجا ، مىروم * سوى شاهنشاه راجع مىشوم
خويش را مكشيد اى جغدان ! كه من * نه مقيمم ، مىروم سوى وطن
اين خرابآباد در چشم شماست * ورنه ما را ساعد شه بازجاست
چون بپرّاند مرا شه در روش * مىپرم بر اوج دل چون پرتوش