فى قوله - عليه السّلام - : إنّ لربّكم فى أيّام دهركم نفحات ألا فتعرّضوا لها
گفت پيغمبر كه نفحتهاى حق * اندرين ايّام مىآرد سبق
گوش و هش داريد اين اوقات را * درربائيد اينچنين نفحات را
نفحه آمد ، مر شما را ديد و رفت * هر كه را مىخواست جان بخشيد و رفت
نفحه [ ىِ ] ديگر رسيد آگاه باش * تا ازين هم وانمانى خواجه تاش
جان آتش يافت زو آتشكشى * جان مرده يافت در خود جنبشى
جان نارى يافت از وى انطفا * مرده پوشيد از بقاى او قبا
تازگى و جنبش طوبيست اين * همچو جنبشهاى خلقان نيست اين
گر درافتد در زمين و آسمان * زهرههاشان آب گردد در زمان
خود ز بيم اين دم بىمنتها * بازخوان فأبَيْنَ انْ يَحْمِلْنَها
ورنه خود اشفَقنَ مِنها چون بُدى * گرنه از بيمش دل كُه خون شدى ؟
اين نه آن جانست كافزايد ز نان * يا گهى باشد چنين ، گاهى چنان
چون تو شيرين از شكر باشى ، بود * كان شكر گاهى ز تو غايب شود
چون شكر گردى ز تأثير وفا * پس شكر كى از شكر باشى جدا ؟
عاشق از خود چون غذا يابد رحيق * عقل آنجا گم شود گُم اى رفيق !
عقل جزوى عشق را منكر بود * گرچه بنمايد كه صاحب سر بود
زيرك و داناست امّا نيست نيست * تا فرشته لا نشد ، اهرمنيست
او به قول و فعل يار ما بود * چون به حكم حال آيى ، لا بود
جان كمالست و نداى او كمال * مصطفى گويان : ارِحْنا يا بلال !
اى بلال ! افراز بانگ سلسلت * زان دمى كاندر دميدم در دلت
زان دمى كآدم از آن مدهوش شد * هوش اهل آسمان بىهوش شد
مصطفى بىخويش شد زان خوبصوت * شد نمازش از شب تعريس فوت
سر از آن خواب مبارك برنداشت * تا نماز صبحدم آمد به چاشت