تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سراج السالكين منتخب مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 125

مساهمون:

ص١٢٥

تتمة

آن ندائى كاصل هر بانگ و نواست * خود ندا آنست و آن باقى صداست
ترك و كرد و پارسىگو و عرب * فهم كرده آن ندا بىگوش و لب
خود چه جاى ترك و تاجيك است و زنگ ؟ * فهم كرده آن ندا را چوب و سنگ
هر دمى از وى همىآيد الَست * جوهر و اعراض مىگردند هست
گر نمىآيد بَلى زيشان ولى * آمدنشان از عدم باشد بلى
مؤمن و ترسا ، جهود و گبر و مغ * جمله را رو سوى آن سلطان الغ
بلكه سنگ و كوه و آب و خاك را * هست واگشت نهانى با خدا

إكمال لما سبق

اندرونى كاندرونها مست ازوست * هستى [ اى ] كاين هستهامان هست ازوست
كهرباى فكر هر آواز اوست * لذت الهام و وحى و راز اوست
گفت : اى جان رميده از بلا ! * وصل را ما درگشاديم الصّلا !
اى خود ما بيخودى و مستىات * اى ز هستى ما هماره هستىات
با تو بىلب اين زمان من نو به نو * رازهاى كهنه گويم ، مىشنو
زانكه آن لبها ازين دم مىرمد * بر لب جوى نهان بر مىدمد
گوش بىگوشى درين دم برگشا * بهر راز يفعل اللّه ما يشاء

فى معارف و أسرار تقرّب ممّا سبق

هست بر سمع و بصر مُهر خدا * در حجب بس صورتست و بس صدا
آنچه او خواهد ، رساند آن به چشم * از جمال و از كمال و ار كرشم
وانچه او خواهد ، رساند آن به گوش * از سماع و از بشارت وز خروش
كوْن پرجارست و هيچت چاره نى * تا كه نگشايد خدايت روزنى
گرچه هستى تو كنون غافل از آن * وقت حاجت حق كند او را عيان