مرغ خانست او ، نه سيمرغ هوا * لوت نوشد او ننوشد از خدا
عاشق حقّست از بهر نوال * نيست جانش عاشق حسن و جمال
گر توهّم مىكند او عشق ذات * ذات نبود وهم اسما و صفات
وهم مخلوقست و مولود آمدهست * حق نزائيدهست ، او لم يولدست
عاشق تصويرِ وهمِ خويشتن * كى بود از عاشقانِ ذو المنن ؟
عاشق آن وهم اگر صادق بود * آن مجاز او حقيقتكش شود
شرح مىخواهد بيان اين سخن * ليك مىترسم ز افهام كهن
فهمهاى كهنهء كوتهنظر * صد خيال بد درآرد در فكر
بر سماع راست هر كس چير نيست * لقمه [ ىِ ] هر مرغكى انجير نيست
نقش اگر غمگين نگارى بر ورق * او ندارد از غم و شادى سبق
صورتش غمگين و او فارغ از آن * صورتش خندان و او زان بىنشان
آن غم و شادى كه اندر دل حظيست * پيش آن شادى و غم جز نقش نيست
في أسرار الأولياء
اوليا را در درونها نغمههاست * طالبان را زان حيات بىبهاست
نشنود آن نغمهها را گوش حس * كز ستمها گوش حس باشد نجس
نشنود نغمه [ ىْ ] پرى را آدمى * كو بود ز اسرار پريان اعجمى
گرچه هم نغمه [ ىْ ] پرى زين عالمست * نغمه [ ىِ ] دل برتر از هر دو دمست
كه پرى و آدمى زندانىاند * هر دو در زندان اين نادانىاند
مَعشَر الجن سورهء رحمن بخوان * تَستَطيعوا تَنفُذوا را بازدان
نغمههاى اندرون اوليا * اوّلا گويد كه اى اجزاى لا !
هين ز لاى نفى سرها برزنيد * اين خيال و وهم يكسو افكنيد
اى همه پوسيده در كون و فساد * جان باقيتان نروييد و نزاد
گر بگويم شمّه [ اى ] زان نغمهها * جانها سر برزنند از دخمهها