تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سراج السالكين منتخب مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 121

مساهمون:

ص١٢١
چون سفر فرمود ما را زان مقام * تلخ شد ما را از آن تحويل كام
تا كه حجّتها همىگفتيم ما * كه به جاى ما كه آيد ؟ اى خدا !
نور اين تسبيح و اين تهليل را * مىفروشى بهر قال و قيل را
حكم حق گسترد بهر ما بساط * كه بگوئيد از طريق انبساط
هر چه آيد بر زبانتان بىحذر * همچو طفلان يگانه با پدر
زانكه اين دمها چه گر نالايق است * رحمت من بر غضب هم سابق است
از پى اظهار اين سبق اى ملك ! * در تو بنهم اى ملك ! اشكال و شك
تا بگويى و نگيرم بر تو من * منكر حلمم نيارد دم زدن
صد پدر صد مادر اندر حلم ما * هر نفس زايد درافتد در عنا
حلم ايشان كفّ بحر حلم ماست * كف رود آيد ، ولى دريا بجاست

فى انّ الجواد مشتاق إلى الفقير كما انّ الفقير محتاج إليه

بانگ مىآيد كه اى طالب ! بيا * جود محتاج گدايان چون گدا
جود مىجويد گدايان و ضعاف * همچو خوبان كآينه جويند صاف
روى خوبان ز آينه زيبا شود * روى احسان از گدا پيدا شود
پس ازين فرمود حق در وَ الضّحى * بانگ كم زن ، اى محمّد ! بر گدا
آن يكى جودش گدا آرد پديد * وان دگر بخشد گدايان را مزيد

فى انّ الفقر الحقيقى هو الفقر إلى اللّه تعالى

پس گدايان آينهء جود حقند * وانكه با حقّند جود مطلقند
وانكه جز اين دوست ، او خود مرده‌ايست * او برين در نيست ، نقش پرده‌ايست
نقش درويش است آن نى اصل آن * نقش سگ را تو مينداز استخوان
فقر لقمه دارد او ، نى فقر حق * پيش نقش مرده‌اى كم نه طبق
ماهى خاكى بود درويش نان * شكل ماهى ، ليك از دريا رمان