جان فشان ، اى آفتاب معنوى ! * مر جهان كهنه را بنما نوى
در وجود آدمى جان و روان * مىرسد از نيست چون آب روان
فى شرف الإنسان و سرّه المكنون
آن خداى عالم السّرّ الخفى * آفريد از خاك آدم را صفى
در سه گز قالب كه دادش وانمود * هر چه در الواح و در ارواح بود
تا ابد هر چه كه بود از پيش پيش * درس كرد از علّم الأسماء خويش
تا ملك بى خود شد از تدريس او * قدس ديگر يافت از تقديس او
آن گشاديشان كز آدم رو نمود * در گشاد آسمانهاشان نبود
در فضاى عرصه [ ىِ ] آن پاك جان * تنگ آمد عرصه [ ىِ ] هفت آسمان
گفت پيغمبر كه حق فرموده است * من نگنجم هيچ در بالا و پست
در زمين و آسمان و عرش نيز * من نگنجم اين يقين دان اى عزيز !
در دل مؤمن بگنجم ، اى عجب ! * گر مرا جوئى دران دلها طلب
گفت : ادخُل فى عِبادى تَلْتَقى * جَنَّة مِنْ رؤيَتى يا متَّقى
عرش با آن نورِ با پهناى خويش * چون بديد آن را برفت از جاى خويش
خود بزرگى عرش باشد بس مديد * ليك صورت كيست ، چون معنى رسيد ؟
هر ملك مىگفت : ما را پيش ازين * الفتى مىبود با روى زمين
تخم خدمت در زمين مىكاشتيم * زان تعلّق ما عجب مىداشتيم
كاين تعلّق چيست با اين خاكيان * چون سرشت ما بدست از آسمان ؟
الف ما انوار با ظلمات چيست ؟ * چون تواند نور با ظلمات زيست ؟
آدما ! اين الف از بوى تو بود * زان كه جسمت را زمين بد تار و پود
جسم پاكت را ازينجا بافتند * نور پاكت را درينجا يافتند
اين كه جان ما ز روحت يافتهست * پيش پيش از خاك آن مىتافته است
در زمين بوديم و غافل از زمين * غافل از گنجى كه بُد در وى دفين