تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سراج السالكين منتخب مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 118

مساهمون:

ص١١٨
باغ دل را سبز و تر و تازه بين * پر ز غنچهء ورد و سرو و ياسمين
ز انبهىّ برگ پنهان گشته شاخ * ز انبهىّ گل نهان صحرا و كاخ
اين سخنهائى كه از عقل كل است * بوى آن گلزار سرو و سنبل است
بوى گل ديدى كه آنجا گل نبود ؟ * جوش مل ديدى كه آنجا مل نبود ؟
بو دواى چشم باشد نورساز * شد ز بوئى ديدهء يعقوب باز
بوى بد مر ديده را تارى كند * بوى يوسف ديده را يارى كند
تو كه يوسف نيستى ، يعقوب باش * همچو او با گريه و آشوب باش
بشنو اين پند از حكيم غزنوى * تا بيابى در تن كهنه نوى
ناز را رويى ببايد همچو ورد * چون ندارى گرد بدخوئى نگرد
زشت باشد روى نازبيا و ناز * سخت باشد چشم نابينا و درد
پيش يوسف نازش و خوبى مكن * جز نياز و آه يعقوبى مكُن
معنى مردن بود در ره نياز * در نياز و فقر خود را مرده ساز
تا دم عيسى تو را زنده كند * همچو خويشت خوب و فرخنده كند
از بهاران كى شود سرسبز سنگ ؟ * خاك شو تا گل برويى رنگ رنگ
سالها تو سنگ بودى دلخراش * آزمون را يك‌زمانى خاك باش !

أيضا

اين درختانند همچون خاكيان * دستها بر كرده‌اند از خاكدان
سوى خلقان صد اشارت مىكنند * و آنكه گوشستش عبارت مىكنند
با زبان سبز و با دست دراز * از ضمير خاك مىگويند راز
همچو بطّان سر فروبرده به آب * گشته طاووسان و بوده چون غراب
در زمستانشان اگر محبوس كرد * آن غرابان را خدا طاوس كرد
در زمستانشان اگر چه داد مرگ * زنده‌شان كرد از بهار و داد برگ
منكران گويند خود هست اين قديم * اين چرا بنديم بر ربّ كريم ؟