تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سراج السالكين منتخب مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 116

مساهمون:

ص١١٦

فى التّضرّع

شرح اين بگذارم و گيرم گله * از جفاى آن نگار ده‌دله
نالم ايرا ناله‌ها خوش آيدش * از دو عالم ناله و غم بايدش
چون ننالم تلخ از دستان او ؟ * چون نيم در حلقه [ ىِ ] مستان او
چون نباشم همچو شب بىروز او ؟ * بىوصال روى روز افروز او
ناخوش او خوش بود در جان من * جان فداى يار دل‌رنجان من !
عاشقم بر رنج خويش و درد خويش * بهر خشنودى شاه فرد خويش
خاك غم را سرمه سازم بهر چشم * تا ز گوهر پر شود دو بحر چشم
اشك كان از بهر او بارند خلق * گوهرست و اشك پندارند خلق
اى دريغا اشك من دريا بدى * تا نثار دلبر زيبا بدى
من ز جان جان شكايت مىكنم * من نيم شاكى ، روايت مىكنم
دل همىگويد : ازو رنجيده‌ام * وز نفاق سست مىخنديده‌ام

فى الصّدق و الفتاء

راستى كن اى تو فخر راستان ! * اى تو صدر و من درت را پاسبان
آستان و صدر در معنى كجاست ؟ * ما و من كو آن طرف كان يار ماست ؟
اى رهيده جان تو از ما و من * اى لطيفه [ ىْ ] روح اندر مرد و زن
مرد و زن چون يك شود ، آن يك توئى * چونكه يك‌ها محو شد ، اينك توئى
اين من و ما ، بهر آن بر ساختى * تا تو با خود نرد خدمت باختى
تا من و توها همه يك جان شوند * عاقبت مستغرق جانان شوند
جسم جسمانه تواند ديدنت * در خيال آرد غم و خنديدنت
دل كه او بسته [ ىْ ] غم و خنديدنست * تو مگو كو لايق آن ديدنست
آنكه او بسته [ ىْ ] غم و خنده بود * او بدين دو عاريت زنده بود
باغِ سبز عشق كو بىمنتهاست * جز غم و شادى ، درو بس ميوه‌هاست