پاره كردهء وسوسه باشى دلا ! * گر طرب را بازدانى از بلا
گر مرادت را مذاق شكرست * بىمرادى نى مراد دلبرست ؟
هر ستارش خونبهاى صد هلال * خون عالم ريختن او را حلال
ما بها و خونبها را يافتيم * جانب جان باختن بشتافتيم
اى حيات عاشقان در مردگى ! * دل نيابى جز كه در دلبردگى
من دلش جسته ، به صد ناز و دلال * او بهانه كرده با من از ملال
گفتم : آخر غرق تست اين عقل و جان * گفت : رورو ، بر من اين افسان مخوان
من ندانم آنچه انديشيدهاى * اى دو ديده دوست را چون ديده [ اى ] ؟
اى گرانجان ! خوار ديدستى ورا * زانكه بس ارزان خريدستى ورا
هركه او ارزان خرد ارزان دهد * گوهرى طفلى به قرص نان دهد
غرق عشقىام كه غرق است اندرين * عشقهاى اوّلين و آخرين
مجملش گفتم نكردم زان بيان * ورنه هم افهام سوزد ، هم زبان
من چو لب گويم ، لب دريا بود * من چو « لا » گويم ، مراد « الّا » بود
من ز شيرينى نشستم روترش * من ز بسيارىّ گفتارم خمُش
تا كه شيرينىّ ما از دو جهان * در حجاب روترش باشد نهان
تا كه در هر گوش نايد اين سخن * يك همىگويم ز صد سِرّ لدن
فى انّ غيرة الخلق من غيرة الحقّ
جمله عالم زان غيور آمد كه حق * برد از غيرت بدين عالم سبق
او چو جانست و جهان چون كالبد * كالبد از جان پذيرد نيك و بد
غيرت حق بر مثل گندم بود * كاهِ خرمن غيرت مردم بود
اصل غيرتها بدانيد از إله * آنِ خلقان ، فرع حق ، بىاشتباه