عشق آن زنده گُزين كو باقى است * كز شراب جانفزايت ساقى است
عشق آن بگزين كه جمله انبيا * يافتند از عشق او كار و كيا
تو مگو ما را بدان شه بار نيست * با كريمان كارها دشوار نيست
فى انّ الخلق مظهر الحقّ
گر به جهل آئيم ، آن زندان اوست * ور به علم آئيم ، آن ايوان اوست
ور بگرئيم ابر پرزرق وييم * ور بخنديم آن زمان برق وييم
ور به خشم و جنگ عكس قهر اوست * ور به صلح و عذر عكس مهر اوست
ما كييم اندر جهان پيچ پيچ ؟ * چون الف او خود چه دارد ؟ هيچ هيچ
فى الخطاب مع المقرّبين ثم مع الحقّ
ياد آريد اى مهان ! زين مُرغِ زار * يك صبوحى در ميان مرغزار
ياد ياران يار را ميمون بود * خاصه كان ليلى و اين مجنون بود
اى حريفان بُتِ موزونِ خود * من قدحها مىخورم پرخون خود
يك قدح مى نوش كن بر ياد من * گر همىخواهى كه بدهى داد من
يا به يادِ اين فتادهء خاكبيز * چون بخوردى جرعه [ اى ] بر خاك ريز
اى عجب ! آن عهد و آن سوگند كو ؟ * وعدههاى آن لب چون قند كو ؟
گر فراق بنده از بد بندگيست * چون تو با بد بد كنى ، پس فرق چيست ؟
آن بدى كه تو كنى در خشم و جنگ * باطربتر از سماع و بانگ چنگ
اى جفاى تو ز دولت خوبتر * و انتقام تو ز جان محبوبتر
نار تو اين است ، نورت چون بود ؟ * ماتم اين ، تا خود كه سورت چون بود ؟
آن حلاوتها كه دارد جور تو * در لطافت كس نيابد غور تو
نالم و ترسم كه او باور كند * وز ترحّم جور را كمتر كند
عاشقم بر قهر و بر لطفش بجد * بوالعجب من ، عاشق اين هر دو ضد !