گر بپرّانيم تير آن نى ز ماست * ما كمان و تيراندازش خداست
اين نه جبر اين معنى جبارى است * ذكر جبارى براى زارى است
زارى ما شد دليل اضطرار * خجلت ما شد دليل اختيار
گر نبودى اختيار اين شرم چيست * اين دريغ و خجلت و آزرم چيست ؟
زجر استادان و شاگردان چراست ؟ * خاطر از تدبيرها گردان چراست ؟
ور تو گويى غافل است از جبر او * ماه حق پنهان شد اندر ابر او
هست اين را خوشجواب ار بشنوى * بگذرى از كفر و در دين بگروى
حسرت و زارى گه بيمارى است * وقت بيمارى همه بيدارى است
آن زمان كه مىشوى بيمار تو * مىكنى از جرم استغفار تو
مىنمايد بر تو زشتى گنه * مىكنى نيّت كه بازآيم به ره
عهد و پيمان مىكنى كه بعد از اين * جز كه طاعت نبودم كار گزين
چون يقين گشت اينكه بيمارى تو را * مىنبخشد هوش و بيدارى تو را
پس بدان اين اصل را اى اصلجو * هركه را در دست او بر دست كو
هركه او بيدارتر پردردتر * هركه او آگاهتر رخ زردتر
گر ز جبرش آگهى زاريت كو * بينش زنجير جبّاريت كو ؟
بسته در زنجير چون شادى كند * كى اسير حبس آزادى كند ؟
ور تو مىبينى كه پايت بستهاند * بر تو سرهنگان شه بنشستهاند
پس تو سرهنگى مكن با عاجزان * زانكه نبود طبع و خوى عاجزان
چون تو جبر او نمىبينى مگو * ور همىبينى نشان ديد كو ؟
در هر آن كارى كه ميلت است بدان * قدرت خود را همىبينى عيان
وندر آن كارى كه ميلت نيست و خواست * خويش را جبرى كنى كين از خداست
انبيا در كار دنيا جبرىاند * كافران در كار عقبا جبرىاند
انبيا را كار عقبا اختيار * جاهلان را كار دنيا اختيار
زانكه هر مرغى به سوى جنس خويش * مىپرد او در پس و جان پيشپيش
كافران چون جنس سجّين آمدند * سجن دنيا را خوشآيين آمدند
عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 92
مساهمون: الفيض الكاشاني
ص٩٢