نيست جنسيت ز روى شكل و ذات * آب جنس خاك آمد در ثبات
باد جنس آتش آمد در قوام * طبع را جنس آمده آخر مدام
جنس ما چون نيست جنس شاه ما * ماى ما شد بهر ماى او فنا
چون فنا شد ماى ما او ماند فرد * پيش پاى اسب او گردم چو گرد
خاك شد جان و نشانىهاى او * هست بر خاكش نشان پاى او
خاك پايش شو براى اين نشان * تا شوى تاج سر گردنكشان
تا كه نفريبد شما را شكل من * نقل من نوشيد پيش از نقل من
اى بسا كس را كه صورت راه زد * قصد صورت كرد و بر اللّه زد
آخر اين جان با بدن پيوسته است * هيچ اين جان با بدن مانند هست ؟
تاب نور چشم با پيه است جفت * نور دل در قطرهء خونى نهفت
شادى اندر گرده و غم در جگر * عقل چون شمعى درون مغز سر
اين تعلّقها نه بىكيف است و چون * عقلها در دانش چونى زبون
جان كل با جان جزو آسيب كرد * جان از او دورى ستد در جيب كرد
پس ز جان جان چو حامل گشت جان * از چنين جانى شود حامل جهان
پس جهان زايد جهان ديگرى * اين حشر را وانمايد محشرى
تا قيامت گر بگويم ، بشمرم * من ز شرح اين قيامت قاصرم
اين سخنها خود به معنى ياد نيست * حرفها دام دم شيرينلبى است
چون كند تقصير پس چون تن زند ؟ * چونكه لبّيكش به يا رب مىرسد
هست لبّيكى كه نتوانى شنيد * ليك سر تا پاى بتوانى چشيد
عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 72
مساهمون: الفيض الكاشاني
ص٧٢