شرافت آدمى به روح است
آن خداى عالم السرّ الخفىّ * آفريد از خاك آدم را صفى
در سه گز قالب كه دادش وانمود * هرچه در الواح و در ارواح بود
تا ابد هرچه بود ، از پيش پيش * درس كرد از علّم الاسماء « 1 » خويش
تا ملك بىخود شد از تدريس او * قدس ديگر يافت از تقديس او
آن گشاديشان كز آدم رو نمود * در گشاد آسمانهاشان نبود
در فضاى عرصهء آن پاك جان * تنگ آمد عرصهء هفت آسمان
گفت پيغمبر كه حق فرموده است * من نگنجم هيچ در بالا و پست
در زمين و آسمان و عرش نيز * من نگنجم اين يقين دان اى عزيز
در دل مؤمن بگنجم اى عجب * گر مرا جويى در آن دلها طلب
گفت ادخل فى عبادى تلتقى * جنّة من رؤيتى يا متّقى
عرش با آن نور با پهناى خويش * چون بديد آن را برفت از جاى خويش
خود بزرگى عرش باشد بس مديد * ليك ، صورت كيست چون معنى رسيد
هر ملك مىگفت ما را پيش از اين * الفتى مىبود با روى زمين
تخم خدمت در زمين مىكاشتيم * زان تعلّق ما عجب مىداشتيم
كين تعلّق چيست با اين خاكيان * چون سرشت ما بدست از آسمان
الف « 2 » ما انوار با ظلمات چيست * چون تواند نور با ظلمات زيست
آدما اين الف از بوى تو بود * زانكه جسمت را زمين بد تار و پود
جسم پاكت را از اينجا بافتند * نور پاكت را در اينجا يافتند
اينكه جان ما ز روحت يافتهست * پيشپيش از خاك آن مىتافته است
در زمين بوديم و غافل از زمين * غافل از گنجى كه بد در وى دفين
چون سفر فرمود ما را ز آن مقام * تلخ شد ما را از آن تحويل ، كام
تا كه حجّتها همىگفتيم ما * كه به جاى ما كه آيد اى خداى
هامش
( 1 ) - اشاره به آيه 32 سوره بقره .
( 2 ) - الف : الفت .