پيش يوسف نازش و خوبى مكن * جز نياز و آه يعقوبى مكن
معنى مردن بود در ره ، نياز * در نياز و فقر خود را مرده ساز
تا دم عيسى تو را زنده كند * همچو خويشت خوب و فرخنده كند
از بهاران كى شود سرسبز سنگ * خاك شو تا گل برويى « 1 » رنگرنگ
سالها تو سنگ بودى دلخراش * آزمون را يك زمانى خاك باش
درختانند همچون خاكيان
اين درختانند همچون خاكيان * دستها بركردهاند از خاكدان
سوى خلقان صد اشارت مىكنند * وانكه گوشستش « 2 » عبارت مىكنند
با زبان سبز و با دست دراز * از ضمير خاك مىگويند راز
همچو بطّان « 3 » سر فروبرده به آب * گشته طاووسان و بوده چون غراب « 4 »
در زمستانشان اگر محبوس كرد * آن غرابان را خدا طاوس كرد
در زمستانشان اگرچه داد مرگ * زندهشان كرد از بهار و داد برگ
منكران گويند خود هست اين قديم * اين چرا بنديم بر ربّ كريم
كورى ايشان ، درون دوستان * حق برويانيد باغ و بوستان
هر گلى كاندر درون بويا بود * آن گل از اسرار گل گويا بود
بوى ايشان رغم انف منكران * گرد عالم مىدود پردهدران
منكران همچون جعل « 5 » زان بوى گل * يا چو نازك مغز در بانگ دهل
خويشتن مشغول مىسازند و غرق * چشم مىدوزند زين لمعان برق
چشم مىدوزند و آنجا چشم نى * چشم آن باشد كه ببيند مأمنى
هامش
( 1 ) - در نسخهء قونيه : نمايى .
( 2 ) - گوشستش : براى او گوش شنوا باشد .
( 3 ) - بطّ : اردك .
( 4 ) - غراب : كلاغ .
( 5 ) - جعل : سرگينغلطانك ، نوعى سوسك سياه كه در سرگين چهارپايان مىزيد ؛ سرگينكش .