هشيارى به آثار رحمت خداوند
اى به كشته زين طلب از كو بگو * چند گويى كان گلستان كو و كو
پيش از آن كين خار پا بيرون كنى * چشم تاريك است چون جولان كنى
اى برادر ، عقل يك دم با خود آر * دمبهدم در تو خزان است و بهار
باغ دل را سبز و تر و تازه بين * پر ز غنچه ورد و سرو و ياسمين
ز انبهى برگ پنهان گشته شاخ * ز انبهى گل نهان صحرا و كاخ
اين سخنهايى كه از عقل كل است * بوى آن گلزار سرو و سنبل است
بوى گل ديدى كه آنجا گل نبود * جوش مل ديدى كه آنجا مل « 1 » نبود
بو ، دواى چشم باشد نورساز * شد ز بويى ديدهء يعقوب باز
بوى بد مر ديده را تارى كند * بوى يوسف ديده را يارى كند
تو كه يوسف نيستى ، يعقوب باش * همچو او با گريه و آشوب باش
بشنو اين پند از حكيم غزنوى * تا بيابى در تن كهنه ، نوى
ناز را رويى ببايد همچو ورد * چون ندارى ، گرد بدخويى نگرد
زشت باشد روى نازيبا و ناز * سخت باشد چشم نابينا و درد
هامش
( 1 ) - مل : مى .