ضوء جان آمد نماند اى مستضى * لازم و ملزوم و نافى مقتضى
زانكه بينايى كه نورش بازغ « 1 » است * از دليلى چون عصا بس فارغ است
درفكن تدبير خود را پيش دوست
آنچه آبستست شب جز آن نزاد * حيلهها و مكرها با دست ، باد
كى شود دلخوش به حيلتهاى كش * آنكه بيند حيلت حق بر سرش
كشت نو كارند بر كشت نخست * اين دوم فانى است آن اول درست
درفكن تدبير خود را پيش دوست * گرچه تدبيرت هم از تدبير اوست
كار آن دارد كه حق افراشته است * آخر آن رويد كه اول كاشته است
گرد نفس دزد و كار او مپيچ * هرچه نى آن كار حق هيچ است هيچ
پيش از آنكه روز دين « 2 » پيدا شود * نزد مالك دزد شب رسوا شود
رخت دزديده به تدبير و فنش * مانده روز داورى بر گردنش
صد هزاران عقل برهم برجهند * تا به غير دام او دامى نهند
دام خود را سختتر يابند و بس * كى نمايد قوّتى با باد خس
گر تو گويى فايدهء هستى چه بود * در سؤالت فايده هست اى عنود « 3 » ؟
گر ندارد اين سؤالت فايده * چه شنويم آن را عبث بىعايده
ور سؤالت را بسى فاييدههاست * پس جهان بىفايده آخر چراست
ور جهان از يك جهت بىفايده است * از جهتهاى ديگر پرعايده است
فايده تو گر مرا فاييده نيست * مر تو را چون فايده است از وى مايست
حسن يوسف عالمى را فايده * گرچه بر اخوان عبث بد زايده
لحن داودى چنان محبوب بود * ليك بر محروم بانگ چوب بود
هامش
( 1 ) - بازغ : شكافنده .
( 2 ) - قيامت را روز دين گويند .
( 3 ) - عنود : لجوج ، ستيزهكار .