از لذت قرب و از مناجات * واپردازم ز كلّ حاجات
گر پيرو او و دين اوئى « 1 » * شايد كه تو اينچنين بگوئى
بايد كه تو نيز هم بدين نحو * در بندگى خدا شوى محو
مستى تو بلى ، ولى نه از مى * بىخود هستى ولى نه « 2 » از وى
در حين نماز مست گردى * بىخويش شده ز دست گردى
از بادهء حق تو نيستى مست * وسواس خبيث بردت از دست
آن ديو لعين حديث كردت * تا هم چو خودش خبيث كردت
احرام نماز را چو بندى * آيد بر تو به ريشخندى
تا از تو ترا چنان ستاند * تا هيچ ز تو به تو نماند
چون از سرت ، از فسون برد هوش * حق را همگى كنى فراموش
انديشه غير ، هرچه خواهى * حاضر شودت همه كما هى
باطل هوشت چنان ربايد * كز حق هيچت به ياد نايد
از بادهء او چنان شوى مست * تا نشناسى تو پاى از دست
از خود و ز حق ، خبر ندارى * تا كلّ نماز را گذارى
اين است كه گفتهاند ، ما را * لا تقربوا انتم السكارى
اين معنى انتموا سكارى است * اين نهى درين كلام ما راست
زيرا كه درين سخن بلا قيل * كردند به علم قول تعليل
اينك منصوص گشت علّت * پس تعديه كرد حكم حرمت
پس تو منهى ز ذكر اوئى * تا آنكه بدانى آنچه گوئى
پس ذكر تو ذكر نيست بىشك * منهى و مأمور ، چون بود يك
حاشا ، حاشا كه اين نماز است * كى لايق ربّ بىنياز است
بر خود لب خلق بستن است اين * برخاستن و نشستن است اين
هامش
( 1 ) - بيت از مجلس اضافه شد .
( 2 ) - مطبوع :هستى بلى نه ز آن مى .