اى تاج عن الصلات ساهون * سركرده جمع هم يُراءون
در سر تو خيال دور دارى * در دل تو كجا حضور دارى
افكار و وساوس و خيالات « 1 » * بُرد از تو حلاوت مناجات
ديگر طاعات هم بدين نحو « 2 » * در مستىها كنى نه در صحو « 3 »
اين طاعتها كه آن ندارد * نقشى بود آنكه جان ندارد
در باب نماز اشارهاى شد * ديگرها را امارهاى شد
العاقل يكفه الإشارة * ان سار يسرّ بالاماره
بس عمر عزيز تو تلف شد * طفل عمل تو ناخلف شد
اكنون به خود آى و كار كى كن * اوقاتت را شماركى كن
مىكوش بود كه ليل دائم * قائم باشى ، نهار صائم
قائم باشى به خدمت حق * صائم باشى ز سرّ مطلق
در خانهء خود نشسته باشى * در برزخ خويش بسته باشى
برداشته دل ز دنيى دون * وسواس ز سينه كرده بيرون
گر ديده به قدر قوت قانع * مشغول به فكر در صنايع
در حكمت و كسب علم كوشى * امر حق را به جان نيوشى
با علم ، عمل شعار سازى * تقوى و ورع ، دثار سازى
پيوسته به ياد حق گذارى * با گريه و سوز و آه و زارى
يك دم غافل نگردى از وى * يادت نايد سواى « 4 » او شىء
مشغول به نفس خويش باشى * وارسته ز قوم و خويش باشى
كس كار به كار تو ندارد * هم زحمت بار تو ندارد
هامش
( 1 و 2 ) ) - از مجلس اضافه شد .
( 3 ) - صحو ، در اصطلاح عارفان حالتى است در مقابل سُكر و يعنى به هوش آمدن و عارفان آنگاه كه رابطه معنويشان با معشوق بريده شد كه به عالم عقل رجوع مىكنند اين حالت را صحو گويند .
( 4 ) - مطبوع : نايد بسوى او .