تجدّد قرار ، چه صدور تغير از غير متغيّر صورت نبندد و معلول از علّت منفك نشود و امّا آنكه تغير طبيعت را ذاتى است به جهت آنكه اگر از غير مستفاد مىبود تسلسل در متغيرات مىشد يا منتهى مىشد به تغير در ذات مبدا كل تعالى شأنه و اين هر دو محال است يا منتهى مىشد به متغيّر بالذّات ديگر وراى طبيعت و وراى طبيعت يعنى فوق او متغيّرى نمىباشد چه تغير مخصوص است به اين عالم جسمانى كه به واسطه ماده قبول تغير مىكند ، چرا كه تغير بىماده صورت نمىبندد و چون تغير ، ذاتى طبيعت است علّت نمىخواهد ، چرا كه ذاتى شىء معلول و مجعول نمىباشد بلكه جعل او تابع جعل اصل آن حقيقت است ، پس تجدّد اجسام در صفات و اوضاع و جميع عوارض تابع تجدّد طبيعت است و تجدّد طبيعت را ذاتى است و محتاج به علّتى نه و چون هيچ جسمى خالى از طبيعتى نيست پس هيچ جسمى خالى از تغير و تجدّد و حركت نيست ، در هيچ آنى از آنات ، پس همهء اجسام بالفعل متحرّكند دائما و هر دم شخصى مىرود و شخص ديگر از كتم عدم به وجود مىآيد و تغير طبيعت عين ثبات اوست به اين معنا كه ثباتى ندارد بجز آنكه با آنات متجدّد مىشود چنان كه بالقوة بودن هيولى عين فعليت اوست به اين معنا كه فعليتى ندارد بجز آنكه قوّت همهء فعلهاست ، پس موجودات جسمانيه همه باقيند و همه هالكند امّا بقا به سبب تجدّد صور با آنات و امّا هلاك به سبب فناء صورت اولى بعد از تجدّد ثانيه و اطلاق بقا بر همچنين چيزى بر سبيل مجاز تواند بود چه زمان متعارف موهوم الاتّصال را كه معنى بقا را بىملاحظه آن تصوّر نمىتوان كرد ، بقا نيست و تحقيق مقام آنكه حقيقت هر ذرّه از ذرّات عالم نسبت به ذاتش نه نسبت به علم حق تعالى به او نيستى است . كه به رابطهء وجودى علمى كه صورت معلوميت او را با حق هست از فيض وجود حق تعالى وجود بر وى به حسب قابليتش طارى مىشود و بعد از يافتن اين هستى عارضى به حكم : كل شىء يرجع الى اصله » هر دم او را به اصل خودش كه نيستى است بالذّات ميلى حاصل مىشود و ليكن به سبب مددى كه از صفت بقاء حق تعالى دمبهدم به وى مىپيوندد او از فنا محفوظ مىماند و از بقا
كليات فيض كاشانى ( كليات ملا محمد محسن فيض كاشانى ) ( ديوان فيض كاشانى ) — صفحة 226
مساهمون: الفيض الكاشاني
ص٢٢٦