صفت صحبت و مهمانيشان * نتوان كرد بيان بگذر ازين
شرطهاى گرد سرا مىگردد * تا كند جلب متاعى به كمين
وارسد خواجه جوالات و ظروف * برده باشند ز چينى و مسين
شرطهاى را ندهد حاكم مزد * از ستم داده به دستش آئين
هر كه را بسته به حاكم آورد * گيرد او مزد ستم از مسكين
اينچنين است مدار حكّام * متعارف شده اوضاع چنين
شرع را پاس ندارند و خرد * حاكم طبع بود قدوه دين
« فيض » بس شكوه ز ابناى زمان * شكر كن گرنهاى از موصوفين
ورنه برخيز و به حق گير پناه * از شرور خفى ديو لعين
تا دلت را بزدايد از غل * سينهات صاف نمايد از كين
پُر شد اين دفترت از شكوهء خلق * دل نشد خالى ز اندوه و انين
دل ز اندوه نگردد خالى * تا كه ظاهر نشود سرور دين
هست بىاو تن بىجان عالم * غيبتش كرد سيه روى زمين
خنده شد در دهن صبح گره * شام شد به سكه بر ابرويش چين
چرخ شد در حركت بىرونق * ماه و خورشيد ازين غم غمگين
زحل افكند ز بالاى فلك * هرچه بودش ز نحوست به زمين
مشترى كرد سعادت پنهان * كرد بهرام برون خنجر كين
زهره آئين طرب را طى كرد * تير شد سير ز تدبير زمين
آتش افسرد و هوا شد تيره * ناگوار آب و سيه روى زمين
ز انده افسرده چو دى فصل بهار * مهر جان گشت ز غم فروردين
در دل شاب جوانى پژمرد * در گِل شيخ شد اركان همه طين
كنده شد بيخ نشاط از دل دهر * خرّمى رفت سوى علّيين
كليات فيض كاشانى ( كليات ملا محمد محسن فيض كاشانى ) ( ديوان فيض كاشانى ) — صفحة 222
مساهمون: الفيض الكاشاني
ص٢٢٢