« ميرزا غياث دماوندى ملقّب به واجد »
شكر خدا كه از مدد دوستان فيض * شد بوسهگاه ناصيهام آستان فيض
در ديده نور جبهه تحقيق سرمه شد * از خاك آستان هدايت نشان فيض
نبود شميم نافه عطّارم آرزو * دارم اميد رايحهء گلستان فيض
هركس به قدر دانش خود فيض مىبرد * كو مولوى كه فيض برد از بيان فيض
كاشان به غزنو ار بفرستد كنون سزد * از راه لطف هر نفسى ارمغان فيض
گلشن طراز محفل كجنغمگان نيم * بر گوش خورده نالهاى از بلبلان فيض
حرف وفا و مهر ز معشوق نشنوى * گر بشنوى حكايتى از داستان فيض
در چشم عقل سرمه تحقيق مىكشد * در درسگاه كشف معانى بيان فيض
مرآت دل ز عكس رخش كان فيض شد * با جان نگر چه ساخته لطف نهان فيض
چون دودمان عشق از او يافت زندگى * پاينده باد تا به ابد دودمان فيض
برتافتند روى ز مرآت فيض حق * منگر ز هيچ رو به رخ بيكران فيض
جائى كه با زبان خموشى است عرض حال * ( واجد ) خموش باش كه باشد عيان فيض
« ملّا محمود اصفهانى ملقّب به و داد »
آنكس كه ديد طلعت حسن جناب فيض * دانست كوست بحر و دگرها حباب فيض
در گلستان علم گل از گلبنى نرست * تا قطرهاى بر آن نچكيد از سحاب فيض
از علم سوى عين شتابد به يكنفس * آنكس كه يك سخن شنود از خطاب فيض
هر چيز را كه فخر بدان مىكند كسى * كامل بود تمامى آن در جناب فيض
هر نيك و بد ز لطف خدا دارد آرزو * شايد كه يك دو گام رود در ركاب فيض
اشجار اين جهان همه گردند گر قلم * يك حرف كى نوشته شود از كتاب فيض