محمّد طاهر كاشى ملقّب به نقّاش »
شد روشناس چهرهء صبح از جمال فيض * بر آفتاب سايه فكن شد ظلال فيض
آن ذرّه را كه پرتو مهرش كند بلند * خورشيد بىزوال شود از كمال فيض
از نور معرفت دل روشن بهم رسان * آنگه ببين در آينه خود مثال فيض
روشندلان بطوف دل احرام بستهاند * تا گشته كعبه دل روشن مجال فيض
فيض است گر حقيقت اسباب خير دهر * توفيق يافت هر كه شد آگه ز حال فيض
سازند نقل بزم طرب ساقيان قدس * شهدى كه ريزد از لب شيرين مقال فيض
برهان علم و حلم و صلاح و فضيلتست * نور هدى به جبههء فرخنده فال فيض
صفصف ملك بر اوج فلك اقتدا كند * قد قامت الصلاة چو گويد بلال فيض
شد چون صدف ز گوهر هر پند بهرهمند * گوشى كه يافت مالشى از گوشمال فيض
چون چشم دام ديده حيران بهم رسان * رم مىكند ز جنبش مژگان غزال فيض
چون نفس صنع رو بنمايد در آنكه هست * آئينهدار صورت و معنى خيال فيض
طوبى صفت بر اهل جنان سايهگسترست * در جويبار گلشن رحمت نهال فيض
مرغ نگاه را بگشا بالوپر ببين * پرواز طائران حرم را ببال فيض
اصل اميد صدرنشينان اوج قدر * استادهاند بر در قصر جلال فيض
پر ديدنى به كعبهء مقصود اهلِ دل * باشد دليل راه حقيقت مقال فيض
حاجت به روشنائى خورشيد و ماه نيست * در كشورى كه جلوه نمايد هلال فيض
با صد هزار ديده مثالش فلك نديد * شايد در آب و آينه بيند مثال فيض
چون دام ديده اهل بصيرت گشودهاند * تا يك نظر به دام كه آيد غزال فيض ؟
يادى ز آب خضر دهد خاك درگهش * يا رب كه برخوريم مدام از وصال فيض
« نقّاش » باش چهرهگشاى دعاى خير * صورتپذير نيست چو وصف كمال فيض
تا دور روزگار بود باد دولتش * هر روز هفته ، هفته مه و ماه سال فيض