« حكيم ركنا كاشى ملقّب به مسيح » « 1 »
مگوى آدم نيكو فرشتهخو باشد * فرشته كيست كه چون آدم نكو باشد ؟
مراست پير طريقت جوان محسن « 2 » خوى * كه چرخ پير سزد گر مريد او باشد
رقيب گو به من آن خوبروى را بگذار * به غير او همه روى زمين ازو باشد
فرشتهايست مصوّر به شكل مردم ليك * فرشته را نبود حد كه همچو او باشد
ز انفعال ضميرش چو موم بگدازد * اگر به گوهر خورشيد روبرو باشد
هميشه مردم چشمم براى طاعت او * ز آب ديده من دايم الوضو باشد
سبوى خالى من پر شود ز آب حيات * ز خاك معبد اويم گر آبرو باشد
( مسيح ) مطلب من نيست غير صحبت او * مرا هميشه همين فكر و آرزو باشد
عجب مدار ز تأثير آب ديده من * كه سنگريزه آن كوى در نمو باشد « 3 »
« ملّا محمّد صادق اصفهانى ملقّب به ناجى »
آورد تا صبا سوى اخوان پيام فيض * دلها حيات يافت ز فيض كلام فيض
چون تازه شد دلم ز پيام و كلام او * كردم تمام مملكت دل بنام فيض
آنگه كه فيض ناطقه را دُرفشان كند * روح القدس روان بدمد در كلام فيض
خوبان روزگار ز هر سو ستادهاند * هر صبح و شام بهر دعا و سلام فيض
مرغ هوا گذشت ز ايوان نُه فلك * دارد هواى آنكه نشيند به بام فيض
چون نيست ملجاء دگرم غير درگهش * گشتم به طوع و رغبت و خواهش غلام فيض
دارد ز ساكنان درش ( ناجى ) التماس * كاو را دهند جرعهاى از دُرد جام فيض
هامش
( 1 ) - حكيم ركن الدّين مسعود بن حكيم نظام الدّين على كاشانى بن ركن الدّين مسعود شيرازى طبيب و شاعر و خوشنويس قرن 11 ه ق .
( 2 ) - اشاره به جوانى ملّا محمّد محسن فيض .
( 3 ) - در نمو : يعنى نمناك .