بر روزگار دامن همّت از آن فشاند * تا بر رخ سپهر نشيند غبار فيض
نور هدى ز مطلع انوار او دمد * آرى نهال سدره چه آرد ثمار فيض
بىشبهه زيب مخزن تحقيق مىشود * دُرّى كه يافت پرورش اندر بحار فيض
لبريز كرده دامن خود از زر آسمان * تا درگه افاده نمايد نثار فيض
باد صبا به تحفه برد سوى بوستان * بوى گلى كه بشكفد از نوبهار فيض
بر سر زند چو نرگس خورشيدش آسمان * هر غنچهاى كه سر زند از لالهزار فيض
از بهر گوشواره به اعزاز مىبرند * روحانيان چو دُر سخن آبدار فيض
باشد چو بر عذار بيان خط مشكفام * نفس بديع خامه معجز نگار فيض
چون سبحهاش به رشتهء اعزاز مىكشند * هر دانه دلى كه بود در شمار فيض
عشق مجازشان به حقيقت بدل شود * گر تر كنند لب ز مى خوشگوار فيض
يابد حيات تازه بتحقيق هر كه كرد * از روى صدق نقد روان را نثار فيض
هرگز نرفتى از پى آب حيات خضر * گر نشئه يافتى ز مى بىخمار فيض
خورشيد و ماه نور برند از جبين او * آنكس كه پيروى كند از جان شعار فيض
كامل عيار عشق شود قلب ناقصت * يا بى اگر عيار ز دار العيار فيض
بر روى خلق گرچه در فيض بسته نيست * ناقابلى نموده مرا شرمسار فيض
هركس به قدر خويش نصيبى ز فيض برد * فائز « 1 » تو هم به چين گلى از شاخسار فيض
پيوسته باد از اثر فيض ايزدى * تا روزگار صاحب ما روزگار فيض
* * *
فيض است محيط فيض و من تشنه لبم * خضرست دليل ره و من در طلبم
با اين همه تيرهروزگارى چه عجب * كز پرتو خورشيد شود روز شبم
هامش
( 1 ) - تخلّص شاعر .