نامهء منظوم فيض به ملا عبد الرزاق فياض لاهيجى
قلم گرفتم و گفتم مگر دعا بنويسم * دعا به يار جفاكار بىوفا « 1 » بنويسم
شكايتى بلب آمد ز جورهاى تو گفتم « 2 » * به هيچ نامه نگنجى ترا كجا بنويسم
دعا و شكوه به هم در نزاع و من متحيّر * كدام را ننويسم كدام را بنويسم
خداى داند و بس جز خدا كسى بنداند * كه گر سر گلهاى وا كنم چها بنويسم « 3 »
اگر سر گلهاى وا كنم وفا ننمايد « 4 » * مداد بحر و بياض زمين كجا بنويسم
نه بحر ماند و نى بر نه خشك ماند و نى تر * اگر شكايت دل را به مدّعا بنويسم
همان بهست كه خاموش گردم از گله چون فيض * ز مدّعا نزنم دم همين دعا بنويسم
پاسخ منظوم فياض لاهيجى به فيض
دلم خوش است اگر شكوهگر دعا بنويسى * كه هرچه تو بنويسى به مدّعا بنويسى
چو شكوهء تو بهست از دعاى هر كه بجز تو * چه لازم « 5 » است كه زحمت كشى دعا بنويسى
هزارساله وفاى مرا بس است كه گاهى * كنى وفا و مرا نام بىوفا بنويسى
تراست خامهء جادو زبان عجيب نباشد * اگر شكايت بىجاى من بجا بنويسى
تو گر شمايل خوبى رقم كنى بتوانى * كه هم كرشمه نگارى و هم ادا بنويسى
كتاب درد دلم مشگلست و مشگل مشگل * اگر تو گوش كنى تا برو چها بنويسى
از آن به من ننويسى تو نكتهاى كه مبادا * خدا نخواسته درد مرا دوا بنويسى
هامش
( 1 ) - در مقدمهء محجة البيضاء فيض به نقل از روضات الجنات چنين : تحيّتى به سوى انس بىوفا .
( 2 ) - محجّه : ز شكوه بانگ برآمد مرا نويس دلم گفت .
( 3 ) - محجه : بيت را ندارد .
( 4 ) - محجّه :اگر سر گله و شكوه وا كنم ز تو هيهات * دگر چها به لب آرم دگر چها بنويسم( 5 ) - محجّه : چه حاجتست .