« مير حيدر كاشى ملقّب به راجى »
در خاطرم نمىگذرد جز ثناى فيض * باشد هميشه ورد زبانم دعاى فيض
اوراد قدسيان همه وصف كمال اوست * من از كجا و رتبه مدح و ثناى فيض
جز فيض هيچكس نتواند بيان كند * يك شمّه از فضائل بىمنتهاى فيض
تا چند دور باشم از آن بحر معرفت * لطف خدا مگر كندم آشناى فيض
دورى از آن جناب چو كوهى است بر دلم * آيا بود به گوش من آيد صداى فيض
هر عقدهاى كه سدّ ره اهل بينش است * حل مىشود ز نكته مشكلگشاى فيض
از مرده گر سؤال كند زنده مىشود * دارد دم مسيح ، دم جانفزاى فيض
بر اصفهان و سرمه آن باشدش شرف * ز آن مىروم بديده كشم خاك پاى فيض
از جور روزگار و جفاى سپهر دون * آوردهام پناه به دولتسراى فيض
در ملك فضل هادى راه سعادت است * آن نور چشم اهل بصيرت ، هداى فيض
در بزم فضل تازهنهاليست باشكوه * سر سبز باد در چمن دلگشاى فيض
حاشا كزين جناب بجاى دگر روم * ( راجى ) مدار دست تمنّا ز پاى فيض
ايضا رباعى آن جناب
آنم كه جُوى خلل در اخلاصم نيست * جز حضرت فيض مقصد خاصم نيست
مىآيم و تحفهاى ندارم خجلم * زاد ره و ارمغان جز اخلاصم نيست
* * *
عمريست كه از جور فلك دربهدرم * آغشته ازين غصه به خون شد جگرم
جز حضرت خاص فيض و فرزندانش * يا رب كه مباد ره بجاى دگرم
* * *