يا رب چه شود كز آن جنابعالى * گاهى به من حزين رسد خوشحالى
ناقص نشود بحر ز يك شربت آب * عمان ز پيالهاى نگردد خالى
* * *
بىنور هدى در نظرم نور مباد * بىروح دمى اين تن رنجور مباد
دورم ز حيات فيض اى واى به من * يا رب كه ز فيض هيچكس دور مباد
* * *
تا فيض ز روى لطف يادم كرده است * از محنت روزگار شادم كرده است
اينست و همينست و دگر چيزى نيست * كارى كه زمانه بر مرادم كرده است
* * *
چون ببيند خامك من روى فرخ فال فيض * مىدود جان از سر رغبت به استقبال فيض
هر كه مدح فيض گويد فيض مىيابد ز حق * ز آنكه جز حق نيست هم افعال و هم اقوال فيض
صانعا پروردگارا فيض را محفوظ دار * بگذران يكسر به شادى ماه فيض و سال فيض
حدّ انسان نيست پى بردن به كنه فضل او * جز خدا را اطّلاعى نيست بر احوال فيض
چون به قصد خطبه خواندن جانب منبر شود * رشك آيد حاملان عرش را بر حال فيض
قدسيان از فيض استمداد همّت مىكنند * ز آنكه مىدانند قدر و رتبه امثال فيض
روسياهى زادهء گمنام بودم ناميد * شد مرا ( راجى ) لقب از دولت اقبال فيض
حاجى عسگرى ملقب به « رجاء » از مجمع اخوان فيض كه در سال 1093 در قيد حيات نبوده است . منقول از جنگ 1093
به گوشم نالهاى زا آن شوخ شيرآهنگ مىآيد * چو بر دل مىزند ناخن صداى چنگ مىآيد
همانا ناقهء نازش گذارى كرده ، كز هر سو * به گوش جان من از دل صداى زنگ مىآيد
صبا هرگه نسيمى ز آن گلستان وصال آرد * به استقبال آن جانم ز صد فرسنگ مىآيد