بىتو اى قبلهء جانم نكنم عقد نمازى * كه ز خوناب جگر گل نشود جاى سجودم
در نمازى كه تو آرايش محراب نباشى * نه قيام است قيامم نه قعود است قعودم
روضهء خلد برين هم نشود منزل همّت * رو دهد گر بسعيد « 1 » درت اين بار سعودم
تا قيامت نبرد تيغ قدر حبل وريدم * گر در آن منزل پرفيض قضا داد ورودم
بيش ازين « خير » مده دردسر يار خمش كن * كه و داد تو فرامش نكند ياد ودودم
« ملّا لطف اللّه شيرازى ملقّب به ذكا »
كيستم من عاشق سرگشتهء مخمور فيض * در سرم افتاده مستى و هوا و شور فيض
مىكنم حمد و ثناى عشق او از روى صدق * پرتوى افكند تا در دل مرا از نور فيض
ذوق مستى يافتم از نشئه عرفان او * بىخوديها مىكنم از باده پرزور فيض
رفته بود از خاطرم هنگامه عهد الست * حاصلم شد تا شدم منظور فيض
گر حيا مانع نمىشد فاش مىگفتم به خلق * بىرضاى خلق و حلم و رفق « 2 » و بىدستور فيض
من رآنى قد رأى الحق مستبين * جلوهء بىلنترانى شد مرا در طور فيض
گوش امكانى ندارد اقتدار استماع * تا توانم شرح دادن سيرت مستور فيض
خانهزادش روح ايمان پاسبانش روح قدس « 3 » * روح شهوانى و ابدان چاكر و مزدور فيض
شد علم در حقپرستى يكتن آمد با هدى « 4 » * آن جوانمردى كه شد از قابلى منظور فيض
هست تعليقات او مفتاح قانون نجات * گر شفا خواهى طلب كن نسخه از رنجور فيض
گنجهاى سرّ پنهان در دلش حاصل شود * هر كه خواهد يك ورق از دفتر مسطور فيض
يك سخنور مثل او هرگز نديده چشم دهر * عقد مرواريد نظم و در بود منثور فيض
هامش
( 1 ) - عينا از خط كاتب نقل شده ليكن « صعيد » بمعنى تراب و خاك مطلقا با « صاد » است كه منظور شاعر بوده است .
( 2 ) - خلق ، حلم ، رفق : شاگردان فيض .
( 3 ) - ايمان : شاگرد فيض ، قدس : شاگرد فيض ، روح : تخلّص معين الدين احمد و شاگرد فيض .
( 4 ) - هدى : تخلّص علم الهدى .