در دلش از معرفت اسرار بسيارست ليك * نيست در دور زمان جوينده اسرار فيض
تا ابد هرگز نبيند روى خشنودى بخواب * آن سيهبختى كه دارد از حسد انكار فيض
راه حق هرگز نيابد در جهان آن كس كه او * حق او نشناخت يا او نيست از انصار فيض
هر كه آيد در سخن دل يابد از لطفش حيات * بوى جان بخشد به عالم نكهت عطّار فيض
چون ( ثنا ) هست از غلامان ثناگو فيض را * شعر او هم شد ثناگوينده اشعار فيض
« آقا رضا ملقّب به حمد قدّس سرّه جنگ مورخ 1093 »
مىرسد از دوست هر دم لطف بىاندازهاى * هر نفس مىبخشد او جان را حيات تازهاى
مىكند سيلاب قهرش هر زمان ويران مرا * باز مىريزد درين ويرانه رنگ تازهاى
عاشق و رند و خراباتى و مست و سرخوشيم * نيستم دربند اسم و رسمى و آوازهاى
اين ره خوابيده طى از خاكسارى مىشود * نيست سالك را به از افتادگى جمازهاى
گرچه دست شوقم از دامان وصلش كوته است * مىكشم از دور بر ياد قدش خميازهاى