وز غنج و دلالشان گذر كن * بنگر تو به غنج و بين دلالى « 1 »
جام خود را ز خود تهى كن * تا پر شود از مى وصالى
وانگه همه چشم شو نظر كن * در حسن و جمال بين محالى
وانگاه بسوز در تماشا * چون فيض ممان به جز خيالى « 2 »
( 1004 ) عشق « 3 »
گفتم به عشق غارت دلها چه مىكنى * دستى دراز كرده به يغما چه مىكنى
چندين هزار خانهء دل شد خراب تو * اى خانمان خراب ، به دلها چه مىكنى
دادى به آب و رنگ بتان آبروى ما * با گلرخان چه كردى و با ما چه مىكنى
گفتم به دلبر از بر من دل چه مىبرى * گفتا كه من بر تو تو دل را چه مىكنى
بگشاى چشم و نور رخ ما عيان ببين * در پردهء خيال تماشا چه مىكنى
من جلوه نانموده تو از خويش مىروى * گر بر تو جلوهاى كنم آيا چه مىكنى
چيزى ز ما مخواه به غير از لقاى ما * از دوست غير دوست تمنّا چه مىكنى
از خود بشوى دست و به درياى ما « 4 » در آ * بردار دل ز خويش محابا چه مىكنى
بردار دل ز خويش و درين بحر غوطه خور « 5 » * بر ساحل ايستاده تماشا چه مىكنى
اى فيض عقل و هوش و دل و دين و جان بده * چون وصل دوست يافتى اينها چه مىكنى
( 1005 ) جمال « 6 »
من نمىدانم چهاى در چه فنى * اينقدر دانم كه در جان منى
مغز من از بوى تو مدهوش شد * عنبرى مشكى گلى يا گلشنى
هامش
( 1 ) - عق : بنگر غنج و ببين دلالى .
( 2 ) - غزل در نسخ چاپى محذوف .
( 3 ) - عنوان از اصلى و عق .
( 4 ) - چ پ ، چ ش : دست به درياى ما .
( 5 ) - چ پ ، چ ش : غوطهور .
( 6 ) - عنوان از عق .