( 1002 ) كمال « 1 »
وعدهها برقرار بايستى * عهدها استوار بايستى
دم به دم تا نثار دوست كنم * نقد جان صد هزار بايستى
جان چه باشد كه تا نثار كنم * بهتر از جان نثار بايستى
با تو پيوند بايدم محكم * وز خودم الفرار بايستى
و آنچه « 2 » كردم به هر دمى صد بار * ندم و اعتذار بايستى
معصيتهاى كوه كوه مرا * ز آب چشمم بحار بايستى
اين گناهان بيشمار مرا * توبهء بيشمار بايستى
از براى تدارك ما فات * نالهء زارزار بايستى
پيرى از من گرفت آلت كار * در جوانيم كار بايستى
در خزان طبعها فسرده بود * مستى اندر بهار بايستى
در ميان نيست غير دردسرى * زين خلايق كنار بايستى
كارت از گفتگو نيايد راست * گفت را فيض كار بايستى « 3 »
( 1003 ) حق « 4 »
آمدم به سرم سحر خيالى * بنمود ز بدر او هلالى
گفتا بنگر ببين هويدا * صد بدر نهفته در هلالى
برخيز و وصال جوى تا كى * شوريده شوى به هر خيالى
هان هان برخيز تا ببينى * بىپرده جمال بىزوالى
ز آئينهء سينه زنگ بزداى * تا جلوه كند درو جمالى
زين خال و خطّ بتان بكن دل * تا جان برسد به خطّ و خالى
هامش
( 1 ) - عنوان از اصلى و عق .
( 2 ) - عق : ز آنچه .
( 3 ) - غزل در نسخ چاپى نيست .
( 4 ) - عنوان از اصلى و عق .