( 1001 ) عشق « 1 »
تو هاىوهوى مستان را چه دانى * تو شور مىپرستان را چه دانى
در آ در بحر عشق اى قطره گم شو * توى تا قطره عمان را چه دانى
به گوشت مىرسد زان لب حديثى * تو آن سر چشمهء جان را چه دانى
ترا چون بهرهاى از معرفت نيست * رموز اهل عرفان را چه دانى
به دربانان ندارى آشنائى * تو لطف و قهر سلطان را چه دانى
چو از هجران جانانت خبر نيست * تو قدر وصل جانان را چه دانى
ترا صبح وطن چون رفت از ياد * غم شام غريبان را چه دانى
شرارى در دلت از عشق چون نيست * تو آتشهاى پنهان را چه دانى
يكى سنگى فتاده بر لب جو * تو قدر آب حيوان را چه دانى
به غير از عيش « 2 » تن عيشى نكردى * نعيم عالم جان را چه دانى
نخوردى دُردئى از بادهء عشق * صفاى صافنوشان را چه دانى
ز عشق و عاشقى نامى شنيدى * تو شور عشقبازان را چه دانى
ز دردسر ندانى درد دل را * تو ذوق درد پنهان را چه دانى
ندارى تاب اين « 3 » خورشيد گردون * تو آن خورشيد گردان را « 4 » چه دانى
دل از دستت نگارى مىربايد * نگارندهء نگاران را چه دانى
سرت پرشور مىدارد دهانى * تو كان اين نمكدان را چه دانى
ازين تا نگذرى كى دانى آن را * ازين نگذشتهاى آن را چه دانى
ترا جز درد درمان نيست ليكن * چو دردت نيست درمان را چه دانى
حديثى زان دهان نشنيدى اى فيض * تو شور شكرستان را چه دانى
هامش
( 1 ) - عنوان از اصلى و عق .
( 2 ) - چ پ ، چ ش : به غير عيش .
( 3 ) - چ پ ، چ ش : ندارى تابش .
( 4 ) - چ پ ، چ ش : خورشيد گردون را .