فيض را در ورطهء امّيد و بيم * مضطرب دارى تماشا مىكنى
هر چه مىخواهى بكن آن توايم * آن خود را اينچنينها مىكنى « 1 »
( 978 )
با تو شدم آشنا وز دو جهان اجنبى * چون تو شدى يار من شد دل و جان اجنبى
خواست ز تو دم زند ناطقهام بسته شد * گفت عيان غيور هست بيان اجنبى
ياد تو چون مىكنم مىروم از خويشتن * آمد چون آشنا ، شد ز ميان اجنبى
نام تو پنهان برم سامعه بيگانه است * چون به زبان آورم هست زبان اجنبى
جلوه كنى در خيال رشگ برم بر خيال « 2 » * گويد هر يك ز ما هست فلان اجنبى
از سر كويت نشان خواستم از محرمى * گفت در آنجا كه اوست هست نشان اجنبى
در طلبم در بدر از كه « 3 » بپرسم خبر * آنكه خبردار هست « 4 » ، بىخبر آن اجنبى
در حرم كبريا كس ننهادست پا * هست مكان مرس و هست زمان « 5 » اجنبى
ديد مرا جان فشان گشته به داغش نشان * گفت كه فيض آشناست مدعيان اجنبى
( 979 )
عمرى به سر دويدم ، در كوى آشنائى * يك ره نشد دچارم دلجوى آشنائى « 6 »
يا رسم آشنائى ، رفت از ميان مردم * يا خود نماند شرمى در روى آشنائى
ياران آشنا را بيگانگى فزايد * تا مىشود قوىتر بازوى آشنائى
هامش
( 1 ) - برابر عق و اين غزل در چ پ ، چ ش نيست .
( 2 ) - چ پ ، چ ش : چون به خيال آئيم بىخود گردم كه چه .
( 3 ) - چ پ ، چ ش : آنكه .
( 4 ) - چ پ ، چ ش : نيست .
( 5 ) - چ پ ، چ ش : هست زمان دم مزن هست مكان ، عق : هست زمان من من و هست مكان .
( 6 ) - عق : آخر مشام بستم از بوى آشنائى .