آن را شنوى كه خود دميدى * من ناى توام ز من چه پرسى
جانم صدف و تو گوهر آن * درياى توام ز من چه پرسى
بر تو پنهانم آشكار است * صحراى توام ز من چه پرسى
فردا چه دهم حساب امروز * فرداى توام ز من چه پرسى
از من نايد جُز آنچه خواهى * بر راى توام ز من چه پرسى
اوصاف تراست فيض مظهر * سيماى توام ز من چه پرسى
( 977 )
اى كه ما را امتحانها مىكنى * آنچه پوشيده است پيدا مىكنى
پرده بر مىافكنى از كار ما * عيب پنهان را آشكارا مىكنى
مىگمارى بر سر ما صد بلا * پس شكيبائى تقاضا مىكنى
مىنهى در سر هوسها بىحساب * پس حساب كردهء ما مىكنى
منع مىفرمائى و دل مىدهى * درد ما را بىمداوا مىكنى
هر كه را در هر چه دادى اختيار * خواهش خود كارفرما مىكنى
دادهاى جا در ميان اصبعين * هر چه خواهى با دل ما مىكنى
آن يكى را در بلا مىافكنى * وين يكى را غرق آلا مىكنى
تا كه صبر و شكر هر كس بنگرى * گاه ضرّاءِ گاه سرّاءِ مىكنى
آن يكى را مىدهى صبرى چو كوه * در مصيبتها شكيبا مىكنى
وين يكى را صبر از دل مىبرى * بهر هيچى گيج و شيدا مىكنى
آن يكى را ذوق طاعت مىدهى * وين يكى را مست دنيا مىكنى
گه بر آبى نقش زيبا مىكشى * فتنهء هر پير و بُرنا مىكنى
ذرّهاى را گاه خورشيد منير * قطرهاى را گاه دريا مىكنى
نطفهاى را علم و قدرى مىدهى * پادشاه دين و دنيا مىكنى
بلعمى را گاه كلبى در مثل * گاه كلبى يار دانا مىكنى
تا كه صنع شاملت پيدا شود * نقش زشت و نقش زيبا مىكنى
زشت نايد از تو آن زشتى ز ماست * زشتى ما را هويدا مىكنى
هر چه هر كس مىكند از نيك و بد * در جزا پيدا و رسوا مىكنى