خود را بكشم از غم بر خاك رهت افتم * بر جور تو بندم سد شايد به سداد آئى
عشقت به دلم چون تافت حسن تو رواجى يافت * من دل بكنم از تو شايد به كساد آئى
در قيد توام تا من حاشا كه در آرى سر * بيرون روم از قيدت شايد به قياد آئى
اى سرور عيّاران اى مهتر مكّاران * تا چند كنى بيداد و آنگاه به داد آئى
كندى چو دل از وى فيض بشتاب بدفع چشم * بايد كه چو آن گفتى در دم به يكاد آئى « 1 »
( 973 )
چون مه چه نمائى رو از گوشهء هر بامى * چون خور چه گشائى رخ هر صبحى و هر شامى
چون سرو چه افرازى در هر چمنى قامت * چون گل چه دهى از خود هر دم به كسى كامى
رخصت ندهد غيرت در دوستى غيرت * مهلت ندهد عشقت تا دل كنم ايّامى
آن كفّ بلورينت آن ساعد سيمينت * آن طرهء مشكينت نگذاشت به كس نامى
از بهر قتال من صفها زده مژگانت * وز بهر شكار من افكنده خطت دامى
مطرب شو و ساقى شو گيرندهء باقى شو * از من اثرى مگذار جز حرفى و جز نامى
هامش
( 1 ) - اشاره به آيه شريفهء ( و ان يكاد الذين . . . ) است و اين غزل در چ پ ، چ ش محذوف .