در دايره زمان و مكان زو نشان مجو * بالاتر از زمان و مكانست آن يكى
تا چند گوش بر خبر و چشم بر دليل * بگشاى چشم دل كه عيانست آن يكى
تا كى ازين و از آن طلبى آنكه با تو هست * بگذر ازين و آن كه همانست آن يكى
در شأن آن يكى به بيان گفتگو مكن * برتر ز گفتگوى و بيانست آن يكى
خاموش باش فيض ، كه از وصف برتر است * ديگر مگو چنين و چنانست آن يكى
( 970 )
سحر ز هاتف غيبم رسيد هيهائى * فتاد در سر من شورشى و غوغائى
شدم ز شهر برون تا بكام دل نالم * كه شور را نبود چاره غير صحرائى
به دلنواز خودم در مقام راز و نياز * سخن رسيد « 1 » به جائى ز شور سودائى
كه از شنيدن و گفتن ز خويشتن رفتم * به خويش باز رسيدم ز ذوق آوائى
چه گفت ، گفت ترا چون منى يكى باشد * مراست هم چو تو بس « 2 » عندليب شيدائى
كجا روى ز در من ؟ كجا توانى رفت * به غير درگه ما هست در جهان جائى ؟
هامش
( 1 ) - چ پ ، چ ش : سخن كشيده ، عق : كشيد .
( 2 ) - چ پ ، چ ش : بسى .