فزائى هر دمم دردى و گوئى حرف درمان را بمان * بماندم حرف درمان را دگر از من چه مىخواهى
بميرانى بميرم من كنى زنده شوم زنده * مطيعم امر و فرمان را دگر از من چه مىخواهى
به خويشت ره دهم گفتى چه مانى « 1 » خويش و خويشان را * بماندم خويش و خويشان را دگر از من چه مىخواهى
پريشان مىكنى زلفان كه ايشان را پريشان شو * پريشانم من ايشان را دگر از من چه مىخواهى
چو فيض از درد مىنالد به دردش مىكنى درمان * مسلّم داشتم آن را دگر از من چه مىخواهى « 2 »
( 963 ) جمال
دورى از بزمت اى جوان تا كى * من چنين زار و تو چنان تا كى
گاه گويم كه گهگهت بينم * اين چنين هم نمىتوان تا كى
سوختن در فراق تو تا چند * خسته و زار و ناتوان تا كى
رحم كن آب ديده دريا شد * غرقهء بحر بيكران تا كى
صبر از روى خوب تو تا چند * در غمت زارى و فغان « 3 » تا كى
باز مىگوئيم شكيبا شو * چند گويم نمىتوان تا كى
فيض خود را بزن بر آن آتش * دورى از روى آنچنان تا كى « 4 »
هامش
( 1 ) - عق : چو مانى .
( 2 ) - غزل در چ پ ، چ ش محذوف .
( 3 ) - اصلى : زار و ناتوان .
( 4 ) - غزل در چ پ ، چ ش محذوف .