( 960 ) عشق
نيستم طرفى از عقل و خرد اى جان زهى مستى * درى نگشودم از علم و نه از عرفان زهى مستى
ز زهد خشك ، خود بينى و نخوت مىشود حاصل * خوشا افتادگى و عجز مىخواران زهى مستى
عبادات ريائى مايهء عجبست و دل سختى * خوش آيد نالههاى زار از مستان زهى مستى
ز هشيارى غم و اندوه در دل مىشود پيدا * چه شاديها كه در مستى بود پنهان زهى مستى
مراد من ز مستى چيست عشق دوست آن عشقى * كه عقل از سر برد اندر تن آرد جان زهى مستى
ز جام عشق جانان مست اگر گردى خوشا حالت * در آن مستى ببينى گر رخ جانان زهى مستى
اگر جان بر سر مستى نهادى فيض صد احسنت * گرفتى ملك جان و عيش جاويدان زهى مستى « 1 »
( 961 ) حق
دل چو بستم در تو ، رستم از خودى * با تو پيوستم گسستم از خودى
در ره عشقت بسر گشتم بسى * تا شدم بىخويش و رستم از خودى
رفته رفته با تو پيوستم ز خود * تار و پود خود گسستم از خودى
آتش عشقت بجانم در گرفت * سوختم يكباره جستم از خودى
صد بيابان راه بود از من به تو * كوهها بر خويش بستم از خودى
چون شدم آگاه افكندم ز خود * ورنه خود را مىشكستم از خودى
هامش
( 1 ) - غزل در چ پ ، چ ش محذوف و با عق برابر .